مرا تن زورق است و ناخدا دل
در این زورق بود فرمانروا دل
رسد فایز بساحل یا شود غرق
نمیداند کجا ما را برد دل
***
من از دست کماندارن ابرو
نمی تونم گذر کردن بهر سو
لبان لعل چون خون کبوتر
سواد زلف چون پر پر
سر زلف تو جانا لام و میم است
چو بسم الله الرحمن رحیم است
به هفتاد و دو ملت برده حسنت
قدم از هجر تو مانند جیم است
***
اگر دانی که فردا محشری نست
سئوال و پرسش و پیغمبری نیست
بتاز اسب جفا تا می توانی,
که
رخت تا در نظر می آرم ایدوست
خودم را زنده می پندارم ایدوست
ولی چون تو برفتی از بر من
بگو ایندل, به که بسپارم, ایدوست؟,
***
بدوشش گیسوانی دلپسند است
که این مخصوص آن قد بلند است
جماعتهای گیسو یار فایز
تو گو
نه پا دارم گذار آرام بدلدار
نه دل دارم نشینم بر سر کار
خدا زین درد چاره نیست فایز
نه دل، درماندن و نه پای رفتار
***
قدت طوبی لبت کوثر رختت حور
از این حسن خدایی چشم بد دور
بت فایز ز خوبی بی نیاز است
ب
اگر نه پای مهرت در میان بود
مرا کی دوستی, با دشمنان, بود
اگر نه عشق گل بر سر نبودی
چرا بلبل به هر خارش مکان بود؟
***
از این بالا می آیم خرد و خسته
رسیدم بر در دروازه بسته
در دروازه را واکن به فایز
که یا